به ذهنم رسید که مطالب طنز صوتی طنزپرداز لر زبان آقای احمد خاکیان (با نام مستعار غضنفر علیجانی) را که روی سی دی داشتم به گوشی اش منتقل کنم تا برایش تنوعی باشد و تحمل بیمارستان راحت تر شود. مانعی برای این کار وجود داشت!
کد خبر: ۵۲۱۱۶۴
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۳۹۶ - ۲۲:۲۷ 07 November 2017
موضوع کپی رایت و بی قانونی هایی که در این زمینه صورت می گیرد ، در کشور ما و به خصوص در کهگیلویه و بویراحمد امری کاملا معمول و عادی است . شاید در دیگر مناطق کشور ، چنین موضوعی با اطلاع کامل صورت می گیرد اما به جرات می توان گفت ، در کهگیلویه و بویراحمد ، کمتر کسی وجود دارد که کپی رایت را موضوعی غیرقانونی بداند! و اصلا به این موضوع فکر هم نمی کند که شاید روزی در این زمینه به دادگاه احضار شود !
گذشته از جنبه حقوقی و قانون کپی رایت ، به نظر می رسد ، بی توجهی ها به این موضوع باعث وارد شدن ضربات سنگینی به صاحبان اثر فرهنگی شده و گاها آن ها را تا مرز ورشکستگی و کنار گذاشتن کار خود پیش می برد.
به گزارش تابناک کهگیلویه و بویراحمد ، سایت الف در صفحه فرهنگی خود حکایت جالبی از وضعیت کپی رایت در شهر یاسوج را با انتشار دو حکایت جالب به قلم مهدی فاضلی بررسی کرده است که در ادامه منتشر می شود.
حکایت اول
سال 1391 برای تحصیل در پکن حضور داشتم. سرمای زمستان آن سال شدید بود و دما تا منفی 33 درجه هم رفت. گفته می شد آن شدت سرما در طول پنجاه سال قبلش بی سابقه است. تردد با دوچرخه در آن سرمای شدید به خصوص برای آنها که هنوز آب و هوای آنجا را خوب نمی شناختند دشوار بود. یکی از هم وطنان لرزبان در آن شرایط، سرماخوردگی پیدا کرد و تا به خودش بجنبد کارش به مننژیت و بستری در بیمارستان کشید. برای عیادت سری به او زدم و دیدم که مدت طولانی حضور در بیمارستان اذیتش می کند.

به ذهنم رسید که مطالب طنز صوتی طنزپرداز لر زبان آقای احمد خاکیان (با نام مستعار غضنفر علیجانی) را که روی سی دی داشتم به گوشی اش منتقل کنم تا برایش تنوعی باشد و تحمل بیمارستان راحت تر شود. مانعی برای این کار وجود داشت: این هنرمند از کپی شدن آثارش اظهار نارضایتی کرده بود و آن را دزدی می دانست. شماره تلفن هنرمند را پیدا کردم و با او تماس گرفتم و شرایط را گفتم. او در جواب گفت که گرچه به خاطر کپی غیرمجاز حقم زیاد ضایع شده، اما در این مورد خاص راضی هستم و از شیر مادر برایش حلال تر باشد. با خیال راحت مطالب طنز را به گوشی آن هموطن انتقال دادم و چند روز بعد با بهبود حالش از بیمارستان مرخص شد.
 
حکایت  

حکایت دوم
به تازگی گذرم به خیابان سردار جنگل جنوبی یاسوج افتاد و متوجه مغازه ای شدم که محصولات ویدئویی برای کودکان می فروخت. به اصرار فرزندم که همراهم بود وارد مغازه شدیم و مغازه دار با اخلاق خوشی از ما استقبال کرد. غیر از من مشتری دیگری در مغازه نبود و او از خودش گفت که با 24 سال سابقه تهیه و پخش ویدئوهای مجاز، از دیگر همکارانش در شهر با سابقه تر است؛ اما چند سالی است که رقیبانی پیدا شده اند و سی دی فیلم ها را رایت کرده با کیفیت نازل تر و قیمت ارزانتر می فروشند. حالا بازار او حسابی کساد شده و در تأمین هزینه ها به مشکل خورده و شش ماه است اجاره مغازه را هم نتوانسته پرداخت کند. مالک مغازه به او اخطار داده که هر چه سریعتر تخلیه کند و نصف پول رهنش را تا الان برای اجاره عقب مانده برداشته است.

از آن طرف برای پیگیری حق خود جاهای زیادی رفته و حتی وزیر ارشاد پیشین وقتی درخواست او را دیده صورتش را بوسیده و زیر نامه درخواستش توشیح مفیدی نوشته است. این توشیح از وزارت به شهرستان و کارشناس مربوط که رسید، این جواب را شنید که کاری نمی توانیم کنیم . گفت تا حالا سعی کرده ام صورتم را با سیلی سرخ نگه دارم و شرافت خود را حفظ کنم و از این به بعد هم همین گونه خواهم بود.

در دل به شرافت او آفرین گفتم و خاطره خودم با طنزپرداز لر را برایش نقل کردم. گفت کاش همه خود را به رعایت حقوق صاحبان اثر ملزم می دیدند، من دیگر مجبورم شغلم را عوض کنم و روزی که بخواهم این مغازه را تخلیه کنم، سی دی های باقی مانده را جلوی مغازه روی هم می ریزم و آنها را به آتش می کشم تا مگر از این طریق صدای اعتراضم به گوش دیگران برسد. با وجودیکه به قصد خرید به مغازه نیامده بودم، چند تا از سی دی های کارتون خریدم و از مغازه بیرون آمدم. با خودم فکر کردم شاید نقل این خاطره تلنگری باشد به همه ما که خودمان را بیشتر موظف به رعایت حقوق ناشران بدانیم و خدا را چه دیدی شاید وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی این خاطره را بخواند و تا دیر نشده برای امثال این کاسب با شرف یاسوجی که تنها جرمشان این است که نمی خواهند حق خوری کنند چاره ای بیندیشد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار