کد خبر: ۶۴۱۵۰۸
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۹:۱۱ 10 August 2018
ما تشنه ایم و نماینده سفارش اسب میفرمایند!!
 
آورده اند که درعهد ریاست شیخ حسن، ازبلاد نفت و آتش و گنبد، شخصی به نام “غلام ” با اهتمام رعایا به وکالت رسید و دست در سفره ی شیخ حسن داشتی وپای بر گلیم گچساران.
غلامِ هفتاد وپنج درصد؛ برای کسب بیست وپنج درصدِ دیگر شبانه های بسیار نخفتی و روزان را کمربه خدمتی بستی. تو گوئی که از دنیارسته و ازمردمان وارسته ، صبح در جلسات بودی و ظهر با هُرم گرما در خیابانها راه افتادی و گزارش اینستا همی دادی.
 
ما تشنه ایم و نماینده سفارش اسب میفرمایند!! 
از کودکان سادات تا چمن رادک.. از تپه ی لبنان تا میدان نرگسی؛ به غایت در تکاپوبودی با مرکب چندمیلیاردی اش.
چندی چنگ در چنگ ربیعی انداختی و استیضاحش کردندی و چندی در نبردبا ظفری شهردار ؛ بیرق نصرت بالا بردندی و گاهی با رحیمی فرماندار در بنوشکه خوراکِ کبک تناول فرمودندی.
القصه، غلامِ جادویی قصه ی ما؛ با آنکه در تلاش بسیاربودی اما هیچگاه به رویت رعیت نرسیدی و همچنان جماعتی آرزوی دیدن غلام بر دل داشتندی. غلام جن بود و خلایق بسم الله.
راویان اینترنتی به نقل از اینستاگرام غلام آورده اند که روزی غلام لباس خدمت به تن، از آسایش خلایق مسرور و از فراوانی اشتغال به غایت خرسند، گرد شهر همی گشت که شاید مسکینی ببیند و درکار فروبسته اش ، گشایشی بنماید.
 
از آنجا که به همت غلام ، تمام آدمیان آن بلاد در رفاه، مال ها بسیار اندوخته و عمارات سربه آسمان افراشته و کسب و کار فراوان بودی، و هیچ بشری را اندوهی نبودی؛ در گوشه ی شهر به زبان بسته ای برخورد اسب نام.
 
ما تشنه ایم و نماینده سفارش اسب میفرمایند!!
 
اسبی سفید با اقبالی سفیدتر. به رسم دلداری با اسب به گفت وگو برخاست: 
چنین گفت با اسب ، آن شهریار
که اینجا چرایی؟چه خواهی؟ چه کار؟
مگر صاحبت با تو بد کرده است
ویا جو وکاهِ تو قطع کرده است
اگر مشکلی هست برمن بگوی
سپس چاره ی کار از من بجوی
بخندید اُستر، بگفت ای وکیل
تو که سرخی ات هست همچون شلیل
یکی مشکلم هست باز گویمت
وزان پس ز تو چاره می جویمت
قراراست آینده ورزش کنم
بیابان فراوان که نرمش کنم
نَی یَم استرِ ساده ای، مدال آورم
بهایم بده تو؛ بکن باورم
من اسبم، نجیبم ، فرمانبَرم
به فرمانِ شلاق، من راهبَرم
تو ای شهریار، ای غلام، دادرس
مرا بیخیال و به فریادآنها برس
به فریاد آنان که از قطع آب 
بسی سالها مانده اند در سراب
سرابی که دادی، سراب تو و وعده هات
بیاجان من، جان استر فدات
بشین پشت من با شلاقم بران
ولی آب خوردن ببر *نازمکان*
 
 
القصه، باقی قصه را نوشتن ضرورتی نباشد مگر اینکه: غلام جان، ما مردمان تشنه ایم شما به هزار مدیر سفارش اسب می فرمائید؟؟ دست مریزاد جناب وکیل..
 
یعقوب درویشیان.. نازمکان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار