داستان کوتاه:
التماس کردم انتقالی بگیر، بیا شهر خودمون شاید یه نصف شبی حالم خراب بشه..می گفت هرگز با انتقالیش موافقت نمیشه، ولی یک سال پیش برای یه دوره ی آرایشگری که خانمش می خواست شرکت بکنه، انتقالی گرفت و حدود یک سال هست که در شهری که فاصله اش با ما 5ساعت هست زندگی می کنه!
کد خبر: ۹۴۳۳۸۲
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۷:۲۴ 24 February 2021
به گزارش تابناک کهگیلویه و بویراحمد ، سجاد افسر فعال فرهنگی و رسانه ای با انتشار داستانی کوتاه به مناسبت روز پدر نوشت : تازه اولین ماه کاریم شروع شده بود، ازاینکه به واسطه شغل آمارگیری با مردم سرو کار داشتم خوشحال بودم تو این چند روز خیلی اتفاقات ریز و درشت،خیلی صحنه ها و خیلی قصه های زندگی را از مردمی که برای آمارگیری به درب خانه هایشان مراجعه می کردم در ذهنم ثبت کردم و از آنجا که علاقه به خاطره نویسی و داستان دارم امیدوارم روز آنها را به نگارش در آورم ولی اکنون تصمیم گرفتم که به مناسبت روز پدر ،داستان یک پیرمرد مریض را مکتوب کنم..
یه هفته از شروع کارم می گذشت ساعت 10صبح، دم در سبز رنگ که رنگش تقریبا روبه پاک شدن بود حاضر شدم از بیرون خانه می شد از حکایت درون پی برد در را کوبیدم چند بار این کار را تکرار کردم .صدایی  از داخل خانه شنیده می شد .آمدم..آمدم.
چند دقیقه طول کشید پیرزنی شکسته با قیافه مهربان جلوم ظاهر شد .بفرماید .پسرم.. سلام کردم وخودم وکارم رامعرفی کردم .با همان چهره ی مهربان به داخل خانه کوچک دعوتم کرد.
داخل شدم یک اتاق کوچک با یک آشپزخانه ای که بیشتر شبیه انباری بود..
 .به سمت اتاق کوچک راهنماییم کرد .صدایی داخل اتاق گفت:پسرم داخل شو..پیرمردی در اتاق دراز کشیده بود.با دست درخواست کرد درکنارش بشینم.وقتی کنارش نشستم با اصرار زیاد بهم چای تعارف کرد چای را که نوشیدم از کارم برایش توضیح دادم خیلی مودبانه گوش می داد از نگاهش مشخص بود برای جواب دادن به سوالاتم حکایت ها برای بیان دارد. با لحنی آرام و با صدایی پر از بغض شروع به حرف زدن کردن..
"دوپسر دارم هر دو کارمند دولت هستند قبلا وضع مالیم خیلی خوب بود برای هر دوتا خونه خریدم و عروسی خوب گرفتم تا اینکه به بیماری کلیه مبتلا شدم، خیلی از ثروتم از دست رفت .
الان همین خونه با مستمری کمیته ویارانه،البته بچه هام  قربونشون برم چند ماهی یه بار ،صد هزار تومان برام واریز می کنند.
الان دو سالی هست که این بیماری رو دارم همین پیرزن پرستارم هست حمومم می کنه بهم غذا میده و تمام کارهامو انجام میده ...
پسر بزرگم تا یک سال ونیم پیش در شهر خودمون ، دقیقا کوچه پشتی زندگی می کرد اما برای ارتقا پست اداری که حقوقشو زیاد می کرد انتقالی گرفت..
وقت پسر بزرگم از شهرمون رفت به پسر کوچکم که یک ساعتی شهرمون، در یک شهر دیگر  مشغول بود التماس کردم انتقالی بگیر، بیا شهر خودمون شاید یه نصف شبی حالم خراب بشه..می گفت هرگز با انتقالیش موافقت نمیشه، ولی یک سال پیش برای یه دوره ی آرایشگری که خانمش می خواست شرکت بکنه، انتقالی گرفت و حدود یک سال هست که در شهری که فاصله اش با ما 5ساعت هست زندگی می کنه و هر سه ماهی یه بار یه روز اینجا میاد البته بدبین نیستم شاید در قانون انتقالی برای امور مربوط به زن آدم تبصره هایی باشد.
البته پسرهام خیلی خوبند .چکار کنند مشکلات زندگی زیاده .بلاخره باید مواظب زن و بچه های خودشون باشند .خداوند پشت وپناه خودشون و بچه هاشون باشه،ما هم دلمون برای نوه هامون تنگ میشه ولی چکار کنیم زندگی بچه هامون سخت هست ..
،پسرم همیشه به پدر ومادرت سربزن،آدم وقتی پیر میشه عادت بچه های کوچک رو به خود می گیره ،نیازمند محبت هست،اگر فرزنداش ماهانه میلیون پول براش واریز کنند ارزش یک لحظه حرف زدن باهاشون و بازی کردن با نوه ها رو نداره.آخه آدم پیر مثل درخت هست که باید ثمره خود رو روی شاخه هاش ببینه.اگر فرزنداش همدم و هم صحبتش نباشند مثل درخت خشک وبی ثمر می مونه"""
حرفاهای آخر پیرمرد رو با اشک در چشم و بغض در گلو گوش می دادم به بی رحمی آدم ها و انسانیتی که رو به نابودی هست فکر می کردم تلنگر بزرگی برایم بود خیلی دوست داشتم هر چه زودتر به خونه برم و دست مامان وبابام رو ببوسم.از زن گرفتن و پدر شدن ترسیدم با خودم فکرمی کردم که من که تا الان کوچکترین بی احترامی و همیشه در خدمت پدر ومادر بودم آیا اگر بچه دار شدم ،بچه هایم همین رفتار رو باهام دارند با این رفتاری که بعضی از بچه ها دارند چه لذتی در پدر شدن وجود دارد.؟.
با دنیایی از سوال های مبهم، و بدون پر کردن برگه ی آمار پیرمرد و پیرزن از خونه شون بیرون رفتم و به این جمله که"فرزندان عصای پیری ،پدر ومادر هستند"فکر می کردم..
اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار